بگو ...

30 دی 87 ارسال شده توسط: م. رستمی




بگو که این صدا
صدای پای رفتن است
بگذار؛
وقت رفتن است.
انجا که انتظار
جفت چشمان خسته ای ست براه
هنوز هم
بگو که این نگاه
واپسین دم ماندن است.
دم؛
دم رفتن است.

م. رستمی 7/10/87


 

باران ...

30 دی 87 ارسال شده توسط: م. رستمی

 

 

باران
ردي ست
گريخته تا ساحل صبح
ان جا كه موج
مي برد به وهم
جاي پاي دور* را.
م. رستمي  2/8/87
* چرخه



به ...

30 دی 87 ارسال شده توسط: م. رستمی



به : ز. محمدی
در پشت پلک شب
تنها صدای پای توست
که سر به راه صبح دارد.

م. رستمی  ۲۲/۲/۸۷

 

 

پستو ...

30 دی 87 ارسال شده توسط: م. رستمی



در این پستوی هزار توی روزگار
پستویی دگر است؛
تنها

در این پستوی دگر
روزگاری ست
با هزار پستوی دگر؛
تنها تر

در این پستوی هزار توی روزگار
پستویی دگر است؛
تنها ترین

م. رستمی 5/12/79

 

در طول شب ...

30 دی 87 ارسال شده توسط: م. رستمی



در تمام طول شب سرد
که راه
از اين زمستان مي برد
در دور دست اسمان
ان جا که افق
پايمال دشت شقايق هاست

کلاغ    بي    صدا    گذشت

و از عبور مکرر حرکت نامرتب بال هاش
در ذهن ابر چيزي نماند
جز رد مبهمي بر اسمان
جز تلاطمي در امواج ملايم نسيم
جز حسرتي سرد
در ذهن کوچه يي

ان گاه که شب مي گريخت
ان دم که فصل
نقش دشنه بر خاک مي کشيد
ان روز
که تيره ترين شب از او
اغاز مي شد...

م. رستمي     23/4/84

 

صفحه قبل 1 2 3 4 ... 8 صفحه بعد
39 مطلب