می روند ...

15 بهمن 87 ارسال شده توسط: م. رستمی



می روند
روندگانی که گام بر راه نهاده اند و
نگاه را تنها به پیش خویش
مستحکم گردانیده اند


بگذار بگریزند
از ترس و توهم خویش

 

بزدلانی که انان را یارای مقابله با خویش نیست.

 

بیچارگانی که سر
بار گرانی ست بر گرده های انان.




م. رستمی   15/11/87



 

باران ...

14 بهمن 87 ارسال شده توسط: م. رستمی



هزار توي انعكاس خنده ات
باران؛

 

 

چه زيباست …
م. رستمي 15/8/85


 

روی ...

6 بهمن 87 ارسال شده توسط: م. رستمی



روي سنگفرش جاده يي
که ريگ هاش

گام هاي مرا مي شمارند


لحظه ها همنفس اند
با ترانه يي سرد



صدا؛


عطر رنگ هاي پائيزي دارد


و غزل خوان اين غروب
کلاغي ست در افق.

 


24/10/83

 

 

روز های دلتنگی ام ...

4 بهمن 87 ارسال شده توسط: م. رستمی

 

 

روزهای دل تنگی ام

چه بی عبور

روزهای سرد ابرناکم

چه بی غروب


من در مسیر هجرت پائیزه ام

روزنه هام را به باد داده ام

من باد را

به سوی تیره ترین لحظه ی شب

به سوی روزنه ی نی نی چشم هایت

پرواز داده ام


به سوی تو در گریزم


سکوتم

که نشنوی


ساکتم تا بروی



م. رستمي   ابان_86

 



 

شب می شود ...

30 دی 87 ارسال شده توسط: م. رستمی



شب مي شود
ستاره ها مي رويند
و کسي در حال گريستن است
شب شبانه مي سرايد
روز مي ايد
ستاره ها پر مي کشند و مي روند پشت کوه کبود
باورت نمي شود
که تو نه ستاره شدي و نه گريستي.
برايت متاسفم و سوگوار
م. رستمي  87

صفحه قبل 1 2 3 4 ... 8 صفحه بعد
39 مطلب