حرف ها ...
هواي كوچه ي پائيز بوي حادثه مي دهد
صداي پاي روز
ان جا كه گمان اتمام
در تداخل رنگ ها و هندسه ي تنهايي عصر مي رفت
واماند
در تلاطم موج هاي مانده در فضا
بن بست باران بوي كوچ مي دهد
ابرها
حرف ها
...
8/10/85 م. رستمي
و حادثه ...
قاب هایی خالی
و برف هایی سپید
ازدحام شاپرک ها
دور پیرزن قصه گو
و انبوه درختان کنار خلوت باران
عبور ابر ها از این جا
از مسیر هجرت مرغابی ها
و برف هایی سپید
روی تاب هایی خیالی
و حادثه ،
و برگ هایی رو به پائیز ...
م. رستمی 30/10/78
دروغ قشنگ ...
دروغ قشنگ؛ بیدار شد
صبح ؛ خوابید
می روم
می روی
هجرت از روزگار ما می گریزد
از روی اضطرار
می مانی
می مانم
در لانه ات
در زیر باران
قشنگی دروغ به این بود که؛ بود.
گفتم
اگرچه رفتنم به صورت ماندن در زیر باران دیده شد
اما ...
صبح
م. رستمی 12/12/87
فراموش ...
تو مي روي و
شب هاي تيره ام
بي نور اخرين ستاره اش تنگ تر خواهد شد
تو مي روي و
ذهن پر مي شود از پائيز
تو مي روي و من
تکرار ساده اين لحظه را در ذهن
که التماس اخرين نگاهم
با تو مي گفت:
فراموشم نکن
را با خودم دارم تا که بيايي.
تو مي روي و شب هاي تيره ام ...
م. رستمي 28/2/80
سوگوار ...
سوگوار لحظه های منحصر به تو
کنج سرد تنهایی ست ...
از ابتدای شب
بار سفر بر دوش های ابر بود.
باران که می بارید
که می بارد
که تا صبح خواهد بارید ...
در امتداد راه که ابر
عابر ستاره هاست
واژه
در سوگ توست
سوگوار تو، ابرهاست
که می رود
که می روی ...
م. رستمی 23/11/87
